تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 

جهان اسیر زمانست پس نخواهد ماند

زمانه میرود و پیش وپس نخواهد ماند

 

نفس کشیدنت از مرگ مدهد خبرت

اگر به سینه بیاید نفس نخواهد ماند

 

به عقل فکر کنم یا به زندگی یا عشق

به هر چه فکر کنی جز هوس نخواهد ماند

 

به مرگ فکر کن آن لحظه پر از شوقی

که این پرنده اسیر قفس نخواهد ماند

 

ببند بار سفر را که وقت ماندن نیست

قطار منتظر هیچ کس نخواهد ماند

 

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 11:4 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

جهان اسیر زمانست پس نخواهد ماند

زمانه میرود و پیش وپس نخواهد ماند

 

نفس کشیدنت از مرگ مدهد خبرت

اگر به سینه بیاید نفس نخواهد ماند

 

به عقل فکر کنم یا به زندگی یا عشق

به هر چه فکر کنی جز هوس نخواهد ماند

 

به مرگ فکر کن آن لحظه پر از شوقی

که این پرنده اسیر قفس نخواهد ماند

 

ببند بار سفر را که وقت امندن نیست

قطار منتظر هیچ کس نخواهد ماند

 

فاضل نظری

 

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 0:57 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

گفتی شبی ز کوچه ما می کنی گذر

من ایستاده ام همه عمر پشت در

 

شاید به چشم بستن من رد شوی ولی

من پلک هم نمی زنم از ترس این خطر

 

با این هوا که زنگ در خانه را زدی

در خواب در می اورم از شوق بال وپر

 

تا کی به اسم دین زتو پرهیز بایدم

تاکی نگاه ذارمت از خویش بر حذر

 

من معتقد ترم به خداوند یا شما

جانا بدون ریبه حلال است یک نظر

 

من تشنه ام غم تومرا اب شور بود

بعد از چشیدن تو شدم تشنه بیشتر

 

شایِِِِِد اگر اگر نه که شاید دگر چه قدر

در ارزوی دیدن تو شاید و اگر

 

رضا منتظری

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 8:4 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

ممنوع منم

 

ممنوع نيستي كه بچينمت
اين
جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشم
هايت
دهان تنهايي
ام را
آب مي
اندازد
به شاخه
ات نرسيده ، مي
لغزم
هميشه لغزيدن
بهانه
ي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسه
ي چيدن
                    رها نكرد ؛
رهايت نمي
كند …
بچين !
                    ممنوع منم كه بچيني
ام !


                                               فاطمه روزبهاني

 

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 7:40 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

ديوانگي هاي من

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود
مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود

از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود

مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود

بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود

ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

     شيرين خسروي

 

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 7:33 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

به بهار بدهكارم


             دست كم يك شعر براي هر شكوفه


به پنج شنبه بدهكارم


              دست كم يك شعر براي هر ثانيه


به تو بدهكارم


              دست كم يك جان


                            براي هر


                                            لبخند 


                                                   
علي محمد مودب

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 7:32 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

از چشمان من هیجان را گرفته اید

این روزها عجب خودتان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است

لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

 

خانم جسارت است ببخشید یک سوال

با ا خمتان کجای جهان را گرفته اید

 

خانم شما که درس نخواندید پس کجا

کی د کترای زخم زبان را گرفته اید

 

خانم جواب نامه ندادید بس نبود

دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید

 

خانم اجا لتاًً برویم  ا خر غزل

نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

گرفته شده از سلام سهراب

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 7:29 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

به کفر مستم و پیمانه می زنم با تو

چرا که معتقدم لا اله الا تو

 

اگر چه با دل من اشناتری از من

کسی به کنه دلم پی نبرد حتی تو

 

من و تو اتش وابیم من کجا توکجا

چه قدر فاصله می بینم از خودم تا تو

 

دلم به مژده حافظ خوش است و وعده تو

به خوش حسابی او مطمئنم اما تو؟

 

کمی به خویش بیا و کمی به فکر برو

ببین تو را به خدا بی وفا منم یا تو

 

هادی  حسنی

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 7:26 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود

و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش

چگونه می تواند بودن؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 3:44 PM توسط سید محمد باقر موسوی |