تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 

مرا بازيچه خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

خيانت قصه تلخي است اما از كه مي نالم
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم وصل وقتي بوي گل مي داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي كند يك روز گل ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا خاطر ما را

نمي دانم چه افسوني گريبان گير مجنون است
كه وحشي مي كند چشمانش آهوان صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

فاضل نظری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1384ساعت 0:28 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

با هستی ام وداع تو و من چه می کند؟

با فرصت نیامده رفتن چه می کند؟

 

فریاد از که پرسم و پیش که جان دهم

کان غایب از نظر به دل من چه می کند

 

هستی برای هیچ کس آسودگی نخواست

گر دوست این کند به تو دشمن چه می کند؟

 

هر شیشه دل حریف تک و تاز عشق نیست

جایی که مرد ناله کند زن چه می کند؟

 

دل های مرده و اثر وعظ تهمت است

بر عضو مرده مالش روغن چه می کند؟

 

تسلیم عشق را به رعونت چه نسبت است

بیدل سر بریده به گردن چه می کند؟

 

مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی

+ نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت 9:29 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

منم که در تب تند ملال زاده شده ام

چگونه با تو بگویم محال زاده شده ام

 

اسیر چنگ ابوجهل عاقلم اما…

در آرزوی محمد بلال زاده شده ام

 

قسم به سیب سرخ عشق این دل من

که با تمام رسیدن چه کال زاده شده ام

 

وبعد مثل غزل در حریم خاطره ها

به روی بستر سبز خیال زاده شده ام

 

به بی قراری یک گله اسب می مانم

در اضطراب پریشان یال زاده شده ام

 

همیشه در به در یک جواب سرشارم

ببین به هیئت گنگ سوال زاده شده ام

 

و در هوای پریدن به سمت مبهم عشق

به طرح روشن و بی تاب بال زاده شده ام

 

به زخم های تو سوگند ای هماره عبور

به کام زخم تو من نیز لال زاده شده ام

 

ترانه زار صدایم به رنگ آینه شد

به یاد عصمت چشمت زلال زاده شده ام

 

جنوب گرم دو چشمت هزار کارون داشت

و من به بوی نگاهت شمال زاده شده ام

 

سپهر روشن ایمان زمین تیره درد

در آشنایی این دو حلال زاده شده ام

 

محسن یارمحمدی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت 4:18 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

در اینجا من نمی مانم بیاور سیب را حوا

زپیمانم پشیمانم بیاور سیب را حوا

 

ندارم طاقت ماندن در این دشت غریبستان

پر از فریاد و افغانم بیاور سیب را حوا

 

نه شیطانم نه حیوانم نه قدیسم که انسانم

واین را خوب را می دانم بیاور سیب را حوا

 

خدا خاک مرا با می سرشت وزد به پیمانه

که من سلطان مستانم بیاور سیب را حوا

 

به سر قصد غزل در سینه دریایی زخون دارم

برآمد شعله از جانم بیاور سیب را حوا

 

اگر این باغ رفت ازکف نخواهم خورد افسوسی

که من خود فصل بارانم باور سیب را حوا

 

هزاران بار می رویم پس از این مرگ عرفانی

نه ققنوسم که انسانم بیاور سیب را حوا

 

محمد مهدی موحدی نیا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 11:10 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

ا ی سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

فاضل نظری

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 2:22 AM توسط سید محمد باقر موسوی |