وای دلم ...
عشق بر شانه هم چیدن ...
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
فاضل نظری
وای دلم ...
السلام علیک یا علی ابن الحسین (ع)
بیمار کربلا ...
بیمار کربلا به تن از تب توان نداشت
تاب تن از کجا که توان فغان نداشت
این صید هم که ماند نه از باب رحم بود
دیگر سپهر تیر جفا در کمان نداشت
گر تشنگی ز پا نفکندش شگفت نیست
آب آنقدر که دست بشوید ز جان نداشت
میرزا احمد صفایی
عریان و چاک چاک فتا دند روی خاک
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
السلام علیک یا قمر بنی هاشم (ع)
در واقعه عاشورای سال 61 هجری اتفاقات تلخ زیادی برای امام حسین(ع) قبل از شهادت اتفاق افتاد . یکی
از تلخ ترین این مصائب از دست دادن برادر برای امام حسین(ع) بود .آخه تا وقتی حضرت عباس(ع) زنده
بود احدالناسی فکر تجاوز به خیمه ها رو حتی به ذهن پلیدش راه نمی داد.تا وقتی حضرت عباس دور خیمه
ها نگهبانی می داد بچه ها دلشون قرص بود چون می دونستند عمو مثل شیر بیرون ایستاده و نمی ذاره
حتی یه نفر از دشمن به طرفشون بیاد چه برسه که بخواد سیلی...
ولی وقتی صدای برادر، برادر،عمو عباس از وسط نخلستان بلند شد مثل اینکه بند دل بچه ها پاره شده
باشه.رقیه که سه سال بیشتر نداشت از همه بیشتر بی تابی می کرد چون اون از عمو آب خواسته بود و
عمو رفته بود تا برای اون آب بیاره.
امام حسین (ع) خودشون رو به بالای سر حضرت عباس(ع) رسوندند ،بوی گل یاس فضا رو پر کرده بود...
--------------------------------------------------------------------------------
شعری که برای این بار انتخاب کردم زبان حال آقا امام حسین(ع) با قمر بنی هاشمه...
ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز فدای سرت انگار نه انگار
فاضل نظری
التماس دعا
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)
گام های استوار و مصمم، پهنه محبوس زمین را می لرزاند، زمان در حیرت این حرکت، مغزها عاجز از
تحلیل این مقصد، دانایان به نادانی معترف و اندیشمندان از اندیشیدن عاجز
.
کاروان شهادت، آغازگر تاریخ ، تاریخی که دوباره نگاشته می شود و آنچه را از دعوت آدم و شهادت هابیل و
ضربه های تبر ابراهیم وعصای موسی و شمشیر عیسی (ع) و هیبت محمد(ص) و ذوالفقار علی (ع)
و نرمش غرور آفرین حسن(ع) به عنوان فلسفه تاریخ در بر دارد دگر بار، برای همیشه می خواهد به ثبت
برساند.واما غزل...
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
فاضل نظری
هو المحبوب
سلام
نمی دونم آیا واقعاً شب های شعر من شنیدنی است؟ حد اقل خودم که اینطوری فکر می کنم
این رو هم بذارید رو حساب خود خواهی من.از تمام دوستانی که با نظراتشون ایده بخش و
مشوق من بوده اند تشکر می کنم.این هم که می بینید قبل از شعر این دفعه دارم چند خطی می نویسم
بخاطر پیشنهاد یکی از دوستامون که گفته بود بهتر نیست قبل از اینکه شعراتو بذاری چند خط از خودت بنویسی.با خودم فکر کردم دیدم حق با اونه.
شعری که میخواهم این دفعه توی پست قرار بدهم یکی از شاهکار های غزل سرای جوان و توانا هادی حسنی است.واما غزل...
تو از منی و من از تو چرا که درد یکیست
که آنچه با من و تو روزگار کرد یکیست
عجیب نیست که من با تو نیز تنهایم
که در مقابل آیینه زوج و فرد یکیست
چه فرق می کند اکنون،بهار یا پاییز
برای ما که کویریم سبز و زرد یکیست
من و تو دشمن تقدیر یک دگر هستیم
ولی چه سود، که تسلیم با نبرد یکیست
دلم به دور تو سیاره ای است سرگردان
که شیوه من و این چرخ هرزه گرد یکیست
خدا یکی تو یکی پس از آستان غمت
نمی روم که بدانندحرف مرد یکیست
هادی حسنی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سر ها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوان مردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوس باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.
منم من ، سنگ تیپاخورده رنجور.
منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در جون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست ،
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.
حریفا!گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دل گیر، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است.
مهدی اخوان ثالث