تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 

...الكي است؟!

 

برو بابا! به خدا قصه بودن الكي است

عشق و مردانگي و عاطفه زن الكي است

 

ديدگان تو در آن كاسه بي معني ريز

مثل تكرار رديف غزل من الكي است

 

چشم بندي است شب و روز زمين،چيزي نيست

خيمه شب بازي اين تيره و روشن الكي است

 

چون خدا خواست كه بيرون كُندم اينجايم

قصه گندم و دستور نخوردن الكي است

 

سفره اي كو كه مگر ترس مرا نان ببرد

هفت خوان جنگ و جدلهاي تهمتن الكي است

 

كوه واماند به جان تو مگر خر بوديم

كه چنين بار بگيريم به گردن،الكي است؟!

 

جان ديوانه نفهميد و به ماندن تن داد

فكر مي كرد كه جان كندن و مُردن الكي است

 

علي محمد مودب

+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385ساعت 1:53 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

اين بار من به بوسه ات افطار مي كنم...

 

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را !
«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را !

«متّعتُ...» خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را
گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را !

«هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌اي به وكالت سه‌تار را !

«يك جلد...» آيه‌آية قرآن! تو سوره‌اي!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !

«يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،
دستي كه پاك مي‌كند از آن غبار را

«يك جفت شمع‌دان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست
كه بردريده پردة شب‌هاي تار را !

مهريّة تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمة آبشار را !

«ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر مي‌كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را !


اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌كنم
خانم! شكسته‌اي عطش روزه‌دار را !

سيامك بهرام پرور

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 2:32 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

  

 

جو احساس تو برفي است...

 

جو احساس تو برفي است من اما داغم

اين چه سري است كه در مركز سرما داغم

 

من پسر خوانده هذيانم و ته مانده شب

آتشم آتشم آتش كه سرا پا داغم

 

اين پدر سوخته دل را به تو دادم شايد

يخ احساس مرا آب كني تا داغم

 

من چرا اين همه امروز به خود مي پيچم

سَ سَ سردم شده اما چ چرا دا داغم

 

اگر امروز به فردا برسد مي فهمم

چه بلايي به سرم آمده حالا داغم

 

غزلم شروه ي درد است كه داغ است هنوز

جو احساس تو برفي است من اما داغم

 

هادي حسني

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 3:11 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

 

سلام بر تو اي غريب‌، اي تنها در شهر عشق

سلام بر تو اي كه پاي بوست به سان محرم حرم عزيز است...

 

 

ز لوح دل نتوان زنگ معصيت بردن

مگر بسودن بر خاك آستانه طوس

 

يگانه روض مقدس كه هفت گنبد چرخ

بر آستان رفيعش زند هزاران بوس

 

رضا نبي و وصي را سلاله نامي

خداي عز و جل را بزرگتر ناموس

 

چه از مدينه خور آسا سوي خراسان رفت

فتاد مشرق و مغرب به ناله و افسوس

 

خيانتي كه ز مامون بروز كرد نكرد

به هيچ بنده يزدان پرست ، هيچ مجوس

 

به دشت غربت اگر زهر خورد و جان بسپرد

ولي به جذبه انس خداي شد مانوس

 

به آفتاب حقيقت شعاع سان پيوست

كه از سموم بلا سوخت جان شمس شموس

 

ز دست زاغ سيه زهر خورد از انگور

ز شوق ، جلوه مستانه كرد چون طاوس

 

مرحوم كمپاني (ره)

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 1:32 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

 

بيا گناه كنيم !

بيا ،  گناه ندارد ، به هم نگاه كنيم

و تازه داشته‌باشد ، بيا گناه كنيم !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 2:39 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

سال خوبي را براي تمام دوستان آرزو مي كنم

--------------------------------------------

 

شاخه هاي ياس و مريم...

 

پس شاخه‌هاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند


شادم تصور مي‌كني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند


برعكس مي‌گردم طواف خانه‌ات را
ديوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند


من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند


بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه‌هاي مرده با هم فرق دارند


فاضل نظري

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 2:59 AM توسط سید محمد باقر موسوی |