هر كسي آنچنان است كه احساسش مي كنند ، نه آنچنان احساسش مي كنند كه هست.
نا ، خدا ...
تا كي تحمل غم و تا كي خدا خدا
ديگر زياد برده گمانم مرا خدا
در سنگسار ، آينه اي را كه مي برند
شايد شكسته خواسته از ابتدا خدا
اكنون كه من به فكر رسيدن به ساحلم
در فكر غرق كردن كشتي است نا خدا
امكان رستگاري من گر نبوده است
بيهوده آزموده مرا بارها خدا
با نيت بهشت اگرم آفريده است
مي راندم به سوي جهنم چرا خدا...
□
اي دل خلاف هروله حاجيان مرو
كافي است هر چه عقل در افتاد با خدا
بگذار بي مجادله از نيل بگذريم
تا از عصا نساخته اژدها خدا
فاضل نظري
دوباره روز دگر عشق ديگر...
اگر به جنگ بيارم سلاح و رايت را
جدا كنم به يكي كارد گونه هايت را
تو را بگويم در خون خود بغلت و برقص
به من مبند آغوش جهان گشايت را
براي اينكه ز پيشم به هر كجا نروي
به دست خويش كنم قطعه قطعه پايت را
يكايك از مژگان تو مي كنم آنقدر
مگر خراب كنم سايه همايت را
تن تو را پس بنزين زده بسوزانم
جلو بيندازم تاريخ انقضايت را
دوباره روز دگر عشق ديگر آه دگر
كه پر كنم به يكي يار تازه جايت را
سيد رضا محمدي
خدا را بايد در پستوي خانه نهان كرد...
دهانت را ميبويند
مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم.
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست، نازنين
و عشق را
كنار تيرك راهبند
تازيانه ميزنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان ميدارند.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبيست، نازنين
آنكه بر در ميكوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك، قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساطوري خونالود
روزگار غريبيست، نازنين
و تبسم را بر لبها جراحي ميكنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبيست، نازنين
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شاملو
خدايا مرا در برابر دوستانم محافظت فرما ، خودم از عهده دشمنانم بر مي آيم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهنمي شده ام...
مپرس حال مرا روزگار يارم نيست
جهنمي شده ام هيچ كس كنارم نيست
نهال بودم و در حسرت بهار ولي
درخت مي شوم و شوق برگ و بارم نيست
به اين نتيجه رسيدم كه سجده كردن من
به جز مبارزه با آفريدگارم نيست
مرا ز عشق مگوييد عشق گمشده ايست
كه هر چه هست ندارم، كه هر چه دارم نيست
شبي به لطف بيا بر مزار من شايد
برويد آن گل سرخي كه بر مزارم نيست
فاضل نظري