تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 

 

 

با چشم هميشه سر كش و بد ذاتش

بر خرمن لحظه هاي من زد آتش

 

خوش بدون من و با خود مي گفت:

گور پدر شاعر و احساساتش !

 

اکبر یاغی تبار

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 3:41 PM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

با سلام خدمت تمام دوستان عزيز

قبل از اينكه شعر جديد رو تقديم شما همراهان شب هاي شعر شاعر  بكنم ياد يه طرحي كه در اردويي  كه حدود ده روز پيش به مشهد مقدس داشتم افتادم. ( البته جاي شما خالي ) در اين طرح كه يادم نيست بچه هاي كدوم دانشگاه اون رو ابداع كرده بودند هر شب سه يا چهار تا كلمه مطرح ميشد كه بچه ها بايد با اون سه چهار تا كلمه جمله ، شعر ، داستان كوتاه يا هر چيز ديگه اي كه به ذهنشون مي رسيد مي ساختند .

حالا من هم از اين پست به بعد ( اگر موافق باشيد ) سه تا كلمه يا شايد هم بيشتر رو مطرح مي كنم اگر دوست داشتين شما هم با اونها جمله اي شعري يا هر چيز ديگه اي كه به ذهنتون رسيد بسازيد .

راستي اسم اين طرح هم تراوشات ذهن بازيگوش بود.

و اما كلمات پست اين هفته :

زندگی          یهار              مرگ

                                                                                        ممنون از جملات زيباي شما

 

واما شعر ...

خود را شبي در اينه ديدم دلم گرفت  

دلم گرفت...

خود را شب در آينه ديدم دلم گرفت

از فكر اينكه قد نكشيدم دلم گرفت

 

از فكر اينكه بال و پري داشتم ولي

بالا تر از خودم نپريدم دلم گرفت

 

از اينكه با تمام پس انداز عمر خود

حتي ستاره ای نخريدم دلم گرفت

 

كم كم به سطح آينه برف مي نشست

دستي بر آن سپيد كشيدم دلم گرفت

 

دنبال كودكي كه در آن سوي برف بود

رفتم ولي به نرسيدم دلم گرفت

 

نقاشيم تمام شد و زنگ خانه خورد

من هيچ خانه اي نكشيدم دلم گرفت

 

مهدي نقبايي

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 2:34 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

 

نايب الزياره بوديم...

 

 

 

عجب عدالت تلخي...

 

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

 

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

 

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

 

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

 

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

 

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

 

فاضل نظري

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 2:33 AM توسط سید محمد باقر موسوی |