تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 

اسب سر کش اما در سینه نبود...

 

لیلی گفت : چشمهایم جام عسل است شیرین ،

نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی ؟ شیرینی لیلی را ؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت : هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ،

تلخ ، تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای رسیده نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند . نمی خواهی خرما بچینی ؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : قلبم اسب سر کش عربی ست . بی سوار و بی افسار . عنانش را خدا بریده ،

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت . لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ، تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد.

اسب سر کش اما در سینه نبود .

 

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 11:22 AM توسط سید محمد باقر موسوی |