
حوا نيز...
بالشي كنار بالشت مي گذاري
حوا نيز
اين گونه آدم را وسوسه مي كرد
در تاريكي هم عطر تو مشامم را پيدا مي كند
از مشامم مي گذري
از تمامم مي گذري
رويايي بيرون آمده از خواب
غلت مي زني در بستري كه _ منم
حوا نيز
اينگونه آدم را تسخير كرد
محمد علي بهمني

دلم گرفته از این روز ها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک ماندنم ننگ است
چگونه سر کند اینجا تراته خود را
دلی که با تپش قلب او هماهنگ است
هزار چشمه فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است
مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است
لاادری