
و اسماعيل مي دانست آن چاقو نمي برد
كه صيادي كه من ديدم دل از آهو نمي برد
كدامين بارگاه است اين كدامين خانقاه است اين
كه در اينجا نفس از گفتن يا هو نمي برد
دلا ديوانگي كم نيست شايد عشق كم باشد
اگر زنجير ها را زور اين بازو نمي برد
چرا نا راحتي اي دوست از دست رفيقانت
كه خنجر عادتش اين است رو در رو نمي برد
زليخا را بگو نارنج هايش را نگه دارد
كه ديگر نوبت عشق است و تيغ او نمي برد
مهدي جهانداري
...
دوباره
زندگي روزمره ام
شروع شد .
از آن زمان
كه نگاهت
زمن جدا شد و
رفت .