بدان كه من ز قحطي هزار ساله آمده ام !
-----------------------------------------------
آري تو نمي داني
اما من عاشقت شده ام
و در تمام آن لحظه ها كه تو مي خندي
پرم از اضطراب از دست دادنت
خنده هايت تب دارم مي كند
نگاهت مرا مي برد با خود
به بي نهايت رازهاي سر به مهر
من از طرف تمام اطلسي هاي تب دار
نگاهت را به تو تبريك مي گويم
گر چه نگاه تو با من قهر است
قهر ، قهر تا روز قيامت
كودكي ها يادش به خير
آن روزها كه من هنوز خودم بودم
نه آنچه كه تو مي خواستي : عاشق
يادش به خير
بادبادك هايي كه مي ساختم
همه عاشق زمين بودند
هرگز بادبادكي از دستان من به آسمان نرفت
و دل كودكي ام را با خود پيش خدا نبرد
يادش به خير
شب هاي تب آلود تابستان
ستاره ات را به من نشان مي دادي :
آن ستاره من است ، مال خود خودم
قشنگ است ؟
آري !
آري ، تو و ستاره ات هر دو قشنگ بوديد ،
ستاره سهيل آسمان بزرگسالي ها !
يادت هست اشتباه بزرگ كوچكي ها ؟
كه دلمان مي خواست زودتر بزرگ شويم
افسوس تنها ارمغان برزگ شدن براي من
نا محرم شدن با تو بود و ديگر هيچ
تو را نمي دانم .

بعد از او غزل تمام شد ...
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
□
مي شد بدانم كه اينكه خط سر نوشت من
از دفتر كدام شب بسته وام شد ؟
اول دلم فراق تو را سرسري گرفت
و آن زخم كوچك دلم آخر جذام شد
شعر من از قبيله خونست خون من ،
فواره از دلم زد و آمد كلام شد
ما خون تازه در تن عشقيم و عشق را
شعر من و شكوه تو ، رمز الدوام شد
□
بعد از تو باز عاشقي و باز ... آه نه !
اين داستان به نام تو اينجا تمام شد .
حسين منزوي

باز هم به بهانه اي ...
هواي چشم تو ابري ، فضاي چشم تو سبز
خوش است آب و هواي شمالي چشمت !