هوالمحبوب
وقتی خدا بخواهد هدیه ای به شما بدهد ، آن را در مشکلی می پیچد ،
هر چه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه شما بزرگتر است !
-----------------------------------
مجال گریه کم و حجم درد بسیار است
توقع تو از این روح سرد بسیار است
به خاطر تو گلی سرخ از کجا بخرم ؟
زمانه ایست که گل های زرد بسیار است
حرامی آمد و دار و ندارمان را برد
در این قبیله که می گفت مرد بسیار است ؟!
یکی از این همه دیوانه عاشق لیلی است
اگر نه وحشی و صحرا نورد بسیار است
بگو به کفتر خوش باوری که در راه است
به این محله نیا هرزه گرد بسیار است !
مرا به حال خود ای ابر مهربان بگذار
مجال گریه کم و حجم درد بسیار است
سید ابوالفضل محمدی
سلام
میدونم شاید موقع خوبی برای این شعر نباشه ولی به هر حال تقدیم به همه اونهایی که این روزها جای خالی مادرشون رو بیشتر حس میکنن ... اگر حال داشتید تا اخرش بخونید .
------------------------------
1
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر اش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما،همه جا وول مي خورد
هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر كار خويش بود
بيچاره مادرم.
2
هر روز مي گذشت از اين زير پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود
چادر نماز فلفلي انداخته به سر
كفش چروك خورده دارد و جوراب وصله دار
او فكر بچه ها ست
هر جا شود هويج هم امروز مي خرد
بيچاره پيرزن هم برف است كوچه ها.
3
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش
آمد به جستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال
هر شب درآيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان.
4
او را گذشته اي است سزاواز احترام:
تبريز ما!به دور نماي قديم شهر
در ((باغ )) خانه مردي است با خدا
هر صحن و هر سرا چه يكي دادگستري است
اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش جه گرسنه ها سير مي شوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است.
5
انصاف مي دهم پدر رادمرد بود
با آن هم درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد، روزي يك سال خود نداشت
اما قطار هاي پر از زاد آخرت
وز پي از هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ.
6
نه ، او نمرده ، مي شنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله مي زند
ناهيد،لال شو
بيژن برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش مي پزد.
7
او مرد و در كنار پدر زيز خاك رفت
اقوامش امدند پي سرسلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پربدك نبود
بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت:
(( اين حرف ها براي تو مادر نمي شود.))
8
پس اين كه بود؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد.
در نصفه هاي شب ،
يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب
نزديك هاي صبح
او باز زيرپاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است.
9
نه ، او نمرده است ، كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هر چه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش
آن شير زن بميرد؟او شهريار زاد
(( هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق.))
10
او با ترانه هاي محلي كه مي سرود
با قصه هاي دل كش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد
لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي.
11
او پنچ سال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو؟ هيچ،هيچ
تنها مريض خانه به اميد ديگران
يك روز هم خبر: بيا او تمام كرد.
12
در راه قم ، هر چه گذشتم ، عبوس بود
پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سيا ه
طومار سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم به حال من از دور مي گريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد
مادر به خاك رفت.
13
آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادر از دست رفتني است
اما پدر به غرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او به جهان بلند برد.
آنجا كه زندگي ، ستم ودرد و رنج نيست
اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص مي شود از سر نوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت.
14
آينده بود و قصه بي مادري من
ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ
من مي دويدم از وسط قبر ها برون
او بود و سر بر به ناله برآورده از مغاك
خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد
ديوانه و رميده ، دويدم به ايستگاه
خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز:
از من جدا مشو.
15
مي آمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب مي كنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم
خاموش و خوف ناك همه مي گريختند
مي گشت آسمان كه بكوبد به مغز من
دنيا به پيش چشم گنه كار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي ، دوان دوان
مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد:
تنها شدي پسر.
16
باز آمدم به خانه.چه حالي! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دل شكسته بود:
« بردي مرا به خاك سپردي و آمدي؟
تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر!»
مي خواستم به خنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم!
شهریار
بگو چه كنم ؟!
----------------------------
قصه ي تازه اي نمي شنويد ، حرف هايم دوباره تكراري است
چه بگويم شما كه مي دانيد،هم چنان فصل فصل بيكاري است
گفته بودي به كوچه ها برويم تا كمي وا شود دلت اما
غافل از اينكه وقت دلتنگي، همه ي شهر چار ديواري است
ها ؟ ببخشيد ساعت چند است ؟ واي بر من دوباره يادم رفت
ساعت هر دو تايمان يك عمر مانده در بين خواب و بيداري
نكند مثل شهر هاي قديم زير آوار خواب گم شده ايم
سعي كن باستان شناس عزيز! جاي خوبي براي حفاري است
گاهي البته چيزهاي قشنگ مي نوازند چشم خاطره را
مثلا روي شيب سرسره ها غفلت كودكانه اي جاري است
ولي آدم بزرگ ها انگار ناگزير از تبسمي تلخند
مثل شعري كه در تكلف وزن، مملو از واژه هاي ناچاري است
من كمي عشق خواستم آيا انتظار زيادي از دنياست ؟!
قيس هم يك زمان همين را خواست، شايد اين يك جنون ادواري است
سيد مهدي نقيايي
كوه ها با همند و تنهايند - همچو ما، با همان تنهايان
--------------------------------------------------
دوست دارم پس از اين شيشه نشكن باشم
تو اگر سنگي و بي رحم من آهن باشم
هست اگر در سرم انديشه اسطوره شدن
پيرو مكتب مجنون نه ، تهمتن باشم
خسته شد شانه ام از وزنه مردي اي كاش
مرد باشي و تو من ثانيه اي زن باشم !
باز هم گم شده ام در تو ، بيابم مپسند
كه در انباري احساس تو سوزن باشم
توبه كردم ز تو و چشم تو، يعني بايد
باز هم منتظر توبه شكستن باشم !
مهدي عابدي