تبليغاتX
... شب هاي شعر شاعر شنيدني است

 كجايي جواني كه يادت به خير

سلامی که ...

-----------------------

دریغ عهد شکر خواب و روزگار شباب

چنان گذشت که انگار هر چه بود نبود

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 2:31 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

عید سعید فطر

مکن ای صبح طلوع

 

+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 6:38 AM توسط سید محمد باقر موسوی

 

خدا را شکر ...

-------------------

خورشید پشت پنجره پلک های من

من خسته ام طلوع کن امشب برای منخورشید

 

می ریزم آن چه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

 

وقتی تو دل خوشی ، همه شهر دل خوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

 

تو انعکاس من شده ای ... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

 

آهسته تر ! که عشق تو جرم است ، هیچ کس

در شهر نیست با خبر از ماجرای من

 

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی

من ... تو ... چه قدر مثل تو هستم ، خدای من !

زنده یاد نجمه زارع

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت 6:1 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

یا قابل التوبات

اللهم اشف کل مریض

خدایا من پشیمان شدم یا تو ؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 2:51 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 ایهام

 

سلام خدمت دوستان جان !

« دوست ندارمت دیگر چه ایهام لطیفی است ! »

 به نظر شما دوست نداشتن ایهام لطیفی است ؟!

اگر می خواهید به سوال این جوابتون پی ببرید می تونید به وبلاگ ايهام سر بزنید .

 راستی گفتن بگم نظر یادتون نره و بگید که واقعا دوست نداشتن ایهام لطیفی است ؟! یا نه .

 

و اما خودم ...

من نمی گویم که با یک نگاه عاشق نشوید من می گویم برای بار دوم هم نگاه کنید !

---------------------

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

کبوتر وحشیامید ز هر کس که بریدیم بریدیم

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم پریدیم

 

وحشی بافقی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 2:43 AM توسط سید محمد باقر موسوی |

 

فکر، فکر، فکر، فکر ...

----------------------

من نه خود می روم ، او مرا می کشد

 کاه سرگشته را کهربا می کشد

 

 چون گریبان ز چنگش رها می کنم

 دامنم را به قهر از قفا می کشد

 بوی اندیشه را در هوا می کشد

 دست و پا می زنم می رباید سرم

 سر رها می کنم دست و پا می کشد

 

 گفتم این عشق اگر واگذارد مرا

 گفت اگر واگذارم وفا می کشد

 

 گفتم این گوش تو خفته زیر زبان

 حرف ناگفته را از خفا می کشد

 

 گفت از آن پیش تر این مشام نهان

 بوی اندیشه را در هوا می کشد

 

 لذت نان شدن زیر دندان او

 گندمم را سوی آسیا می کشد

 

 سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟

 در پی اش می روم تا کجا می کشد

 

امیر هوشنگ ابتهاج

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 2:53 AM توسط سید محمد باقر موسوی |