از کعبه صفای این حرم بیشتر است ...
---------------------
این آفتاب مشرقی بی کسوف را
ای ماه ! سجده آر و بسوزان خسوف را

لاتقربوا الصلوه مخوانید و بنگرید
این مستی به هم زده نظم صفوف را
نقاره ها به رقص کشاند اهل زهد را
شاعر نمود وصف تو هر فیلسوف را
می ترسم از صفای حرم با خبر شود
حاجی و نیمه کاره گذارد وقوف را
این واژه ها کم اند برای سرودنت
باید خودم بچینم از نو حروف را
روح القدس بیا نفسی شاعری کنیم
خورشید چشم های امام رئوف را
محمد مهدی سیار
الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار !
--------------------
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده ی وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان
گرم بود گله ای رازدار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حافظ شیرازی
قيصر خوب شد !
-------------------
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی ، ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهرهّ صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
قیصر نبود آن كه برآمد به جُلجُتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
لبخند بر لبان تو پر پر نمي شود
از موج درد ، گرچه پر آشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانهّ محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام...به خدا خوب می شوی
![]()
کم کم داره یگانه هام به دوگانه تبدیل میشه !
------------------------------------------
چه طور شیشه شوم ،
وقتی ،
نگاه ها همه از سنگ است ؟!