بسمه تعالي
من نمي گويم زيان كن يا به فكر سود باش / اي ز فرصت بي خبر، در هر چه خواهي زود باش !
زمنجليقفلكسنگفتنهميبارد !
------------------------
چنين كشته حسرت كيستم من ؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من
نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون
نه لفظم نه مضمون، چه معنيستم من ؟
اگر فانيم چيست اين شور هستي
وگر باقيم از چه فانيستم من؟
بناز اي تخيل! ببال اي توهم !
كه هستي گمان دارم و نيستم من
بخنديد اي قدر دانان فرصت
كه يك خنده بر خويش نگريستم من
درين غمكده كس مميراد يا رب !
به مرگي كه بي دوستان زيستم من
جهان گو به سامان هستي بنازد
كمالم همين بس كه من نيستم من !
بيدل
من !
بسمه تعالي
پرگار موظف به دايره كشيدن است
اما نمي دانم چرا در دستان من كه قرار مي گيرد مستطيل مي كشد ؟! مشکل از چیست نمی دانم !!
بیم فاسد شدنم می رود ! ------------------------- سوخت تنهايي مرا اي بي وفا وقتست وقت گر شبي خواهي شدن مهمان ما وقتست وقت تا نپوشيده است چشم از زندگي يعقوب ما گر به كنعان خواهي آمد اي صبا وقتست وقت در چنين وقتي كه ما از خويش بيرون رفته ايم گر درآيي از در صلح و صفا وقتست وقت سوزن بي دست و پا سر رشته را گم كرده است جذبه اي گر داري اي آهنربا وقتست وقت جان ز لب بر فكر دامن بر كمر پيچيدنست گر حلالي خواهي از بيمار ما وقتست وقت گر حقوق آشنايي را رعايت مي كني عمر چندان نيست اي نا آشنا وقتست وقت دستم از سر رشته اميد ها كوته شده است گر بدستم مي دهي زلف دوتا وقتست وقت بر سر بالين بيماران درد انتظار گر رساني خويش را اي نا رسا وقتست وقت گشت چشم استخوان ما سفيد از انتظار ميگشايي گر پر و بال اي هما وقتست وقت دست دامن گير و پاي رفتنش زين در نماند رحم كن بر صائب بي دست و پا وقتست وقت صائب تبريزي
بسمه تعالی
آیا کسی هست که شانه اش را به من قرض دهد ؟!

بسمه تعالی
حتی خودم هم نمی دونستم با چیزی به این سادگی اینقدر خوشحال میشم !
کتاب حافظم از دست من کلافه شده است !
-------
---------------------
آیا راست است
اینکه چشم ها
هرگز دروغ نمی گویند
یا دروغ است
این که
چشم ها هرگز دروغ نمی گویند
و شاید راست باشد
و شاید دروغ ...
اصلا چه فرقی می کند ؟!
بسمه تعالی
تعبیه کرده است چرخ در دل من اضطراب / ریخته این کوزه گر در گل من اضطراب

------------------
سلول های مغزم نم کشیده
یک عدد چسب زخم برای دلم
غصه دانشگاه را می خورم
کار را جدا
یک مرد و این همه مشکل
و دیگر هیچ !