بسمه تعالي
هيچ وقت ، هيچ چيز ، اون طور نيست كه بايد باشه !
روزگار غريبي است !
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها، خدايا
نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي دردي ها، خدايا
جواد آذر
بسمه تعالي
چند وقتي هست كه با پيرمرد هايي كه توي پارك دور هم جمع ميشن احساس قرابت و نزديكي بيشتري مي كنم !
جووني كجايي كه يادت به خير؟
--------------------
دلم
ز عالم و آدم گرفته
و خون است
جوانيم كه چنين است
پيري ام چون است ؟!
بسمه تعالي
مرا به جايي بردي كه نه انساني بود ، نه فرشته اي و نه شيطاني، بيرونم مران !
مي ترسم !
------------
الهي !
مي دانم
كه توبه گرگ مرگ است
مرگم را مخواه !
بسمه تعالي
گر سر صلح داري اينك دل / ور سر جنگ داري اينك جان
چشم هايش ، مخروط واژگونه ي خشماخونند !
--------------------------
گاهي اوقات چشم ها پيام آور شادي اند،
گاه نه !
و اين روز ها پيامشان
خشم و نفرت است !
باور كنيد من لايق اين همه محبت نيستم !