بسمه تعالي
همان بس است كه با سجده دانه بر چيند / كسي كه چشم تو را ديده است و كافر توست
يقين دارم ، چونان كه به هوا !
-----------------------------
گاهي اوقات با خودم فكر مي كنم
نكند اشتباه مي كنم ؟!
كه ندايي از درون
به خود مي آوردم
ندايي كه به صداقت آن
يقين دارم
□
و بيش از پيش ...

دارد امشب از شمال شرق احسان مي وزد
مي شناسد اين گدا سلطان آن اقليم را
...
بيرق سبز رضا قصد هلاكم داشت ... حيف
كاش بالا برده بودم پرچم تسليم را
بسمه تعالي
بازيگر خوبي شده ام ...
ملالي نيست ...
-------------
اگر از حالم می پرسید
خوبم ! خوب خوب !
خوبم براي مادرم
براي پدرم
براي دوستانم !
□
…
بسمه تعالي
چقدر سخت است گفتن از شاعری که در میان ما نیست !
ناگاه چه زود دير شد ...
چقدر سخت است گفتن از شاعری که معتقد است « چندان زندگانی دراز و نام پر اوج و فرازی ندارم که بخواهم زندگی نامه بنویسم ،همه اش چیزها و حرفا های معمولی است که همه دارند .این که بگویم نام و نام خانوادگی ام فلان و بهمان است و شماره ی شناسنامه و تاریخ تولدم چنین است و چنان یا محل تولدم کدام شهر و استان است چه دردی را دوا می کند ؟»
شاعری که با شعر هایش بزرگ شدیم .شاعری که « سروش نوجوان »او نوجوانی هایمان را رنگ دگر بخشید .با منظومه ی « ظهر روز دهم » او گریستیم ; با« مثل چشمه مثل رود » او جاری شدیم به جوانی ; از زبان او "به قول پرستو " سخن گفتیم و پرواز را آموختیم .از او یاد گرفتیم که "گلها همه آفتابگردانند " اگر دلهایمان آفتابی باشد و ابر تیره ی ناامیدی در دلهایمان چیره نشده باشد .
شاعری که شعرهایش ما را با انقلابی که پدرانمان بر پا کرده بودند و ما هر لحظه از آن دور و دورتر می شدیم آشتی داد .شاعری که شعر هایش مرهم دل داغدیده ی مردم ایران زمین در دوران دفاع بود . وبالاخره "دستور زبان عشق "را یادمان داد تا بدانیم عشق نیز آدابی دارد و دستوری !
چقدر سخت است گفتن از قیصر !مگر چند نفر هستند که نام کوچکشان با حرف آخر عشق شروع می شود ؟! حتی اگر در دستور زبان عشق او اینگونه رقم زده باشند : « نه !/کاری به عشق ندارم !/ من هیچ چیز و هیچ کسی را /دیگر/در این زمانه دوست ندارم ». مگر می شود چنین شخصی کاری به کار عشق نداشته باشد ،آخر نام کوچک او با حرف آخر عشق شروع میشد .
قیصر !« اما چرا /آهنگ شعرهایت تیره /و رنگشان /تلخ است ؟»! چرا این روزهای آخری شعر تو بوی تلخی می داد ؟ چرا به خود اینگونه تلقین می کنی : " این روزها که می گذرد /شادم / این روزها که می گذرد /شادم / که می گذرد /این روزها /شادم که می گذرد ..."مگر تو شاد نبودی ؟
□
خواستم بگویم که قاف حرف اول قلب است ; آن جا که می زند برای دوست ، دیدم قاف نیست .خواستم بگویم قاف حرف اول قبله است ; آنجا که تمام مسلمین به شوقش می زند دل هاشان ، دیدم قاف نیست . خواستم بگویم قاف حرف اول قاصدک است ;دیدم قاف نیست . دیدم همه ی اینها هست و قاف نیست .قاف حرف آخر عشق است ;آنجا که نام کوچک تو آغاز می شود .
بسمه تعالي
مشت میکوبم بر در، پنجه میسایم بر پنجره ها ، مي خواهم فرياد بلندي بزنم ، كه صدايم به شما هم برسد !
يه عزيزي بهم مي گفت !
-----------------------
چشماتو ببند
روتو بكن به ديوار
داد بزن
به در
به كليد
به هر چي كه دلت مي خواد
فقط بگو !
بسمه تعالي
شعر من با تو پر از شادي و شيرين کاميست / باز حتي اگر از سوگ و عزا بنويسم !
خسته ام از اين لهجه !
----------------------
بايد که لهجه کهنم را عوض کنم
اين حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم
يک شمعِ تازه را بسرايم از آفتاب
شمع قديم سوختنم را عوض کنم
هرشب ميان مقبره ها راه مي روم
شايد هواي زيستنم را عوض کنم
بردار شعر هاي مرا مرهمي بيار
بگذار وصله هاي تنم را عوض کنم
من که هنوز خسته باران ديشبم
فرصت بده که پيرهنم را عوض کنم
علي داوودي