بسمه تعالي
رسيده ايم من و نوبتم به آخر خط / نگاه دار جوان ها بگو سوار شوند ...
حلالم كنيد و گر نه حرامم كرده ايد !
-----------------------------------
بيست و چهارم آذر هزار و سيصد و هشتاد و چهار
با شب هاي شعر شاعر آمدم ،
بيست و چهارم آذر هزار و سيصد و هشتاد و هفت
بي شب هاي شعر شاعر رفتم!
شايد با اسمي ديگر و رسمي ديگر …
سيد محمد باقر موسوي
بسمه تعالي
هيچ وقت فكر نمي كردم يك روزي به اين وضعيت دچار بشم !
نزديك دور ، دور نزديك ...
-------------
چقدر تلخ است !
آن را که نزدیک ترین به خود می پنداری
دورترین به تو باشد
و تلخ تر از آن
این که
خود را که نزدیک ترین به او می پنداشتی
دورترین به خود پندارد !
بسمه تعالي
ميان بارش باران كه اشك پنهان است / فريب دادن مردم چقدر آسان است !
هيچكس، هيچ چيز، هيچ وقت ...
----------------------
واي
باران باران !
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
قد تموم ستاره ها ! ----------------- هرگز نخواستم كه بگويم تو را چه قدر عاشق شدم ؟ چه وقت ؟ چگونه ؟ چرا ؟ چه قدر ؟ از ابتداي ساده اين ماجرا چه قدر من را شكست،ساخت، شكست و دوباره ساخت من را چرا شكست ؟ چرا ساخت ؟ يا چه قدر ... ؟ هرگز نخواستم به تو عادت كنم ولي عادت نبود حسي از آن ابتدا ، چه قدر مانند پيچكي كه بپيچد به روح من ريشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر تقدير را به نفع تو تغيير مي دهند اينجا فرشته ها كه بداني خدا چه قدر خوبست با تو با همه بي وفائيت قلبم گرفته است، نپرس از كجا ؟ چه قدر ؟ قلبم گرفته است ، سرم گيج مي رود هرگز نخواستم كه بداني تو را چه قدر... نغمه مستشار نظامي
همه مسائل ( مشكلات ، بدبختي ، بيچارگي ، آوارگي ، درماندگي ... ) بشر از زماني آغاز شد كه زبان اختراع شد و انسان ها ملزم شدند كه با هم صحبت كنند !
بسمه تعالي
مي خواستم از چشمهايشان و داستان آنها بنويسم ديدم نه فلسفه مي دانم و نه منطق !
زين آتش نهفته كه در سينه من است
خورشيد شعله... نه شرري پيش چشم تو
--------------------------------
پ.ن : يكي از دوستاي بابام تو همون دانشگاهي كه من اقتصاد مي خونم فلسفه ميگه ! پيغام داده بود كه به فلاني بگيد تو كلاس من شركت كنه به دردش مي خوره . حالا رو چه حسابي دنبالم فرستاده بود نمي دونم ! ولي مثل اينكه چاره اي ندارم !